حاميان سفر ايمن

تلاش در مسیر نیل به جامعه عاری از حوادث ترافیکی منجر به مرگ و معلوليت

دو سال گذشت. . .
ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢۸  

با چشم های کاملا بسته هر از گاهی پلک می زند. انگار نه انگار که سیندرلای فیلم بیژن بیرنگ و مسعود رسام نه در خواب، که ۱۳۵ روز در کماست. چقدر پرسنل بخش ICU بیمارستان مهر به پلک زدن های خفیف و خمیازه های بی خیال این هنرپیشه جوان خو کرده اند. از اولین خمیازه پوپک گلدره وقتی که در بخش ICU به اغما رفته بود چهار ماه می گذرد. فکر می کردند که زود از خواب بیدار می شود، اما حیف که سیندرلا خواب خواب است. کسی نمی داند که چه چیزی در انتظار اوست.راستی اگر قرار بود بداند، چطور زندگی می کرد؟ شاید اگر پوپک می دانست که پایان سفر دوروزه اش به شمال آن هم پس از سه ماه کار مداوم در مجموعه نرگس به این خواب طولانی می انجامد، کنج خانه اش می نشست... .
هوا سرد است. پنجره اتاق ۳۰۵ بیمارستان مهر کاملا بسته است و روی در اتاق این تابلو نصب شده: ملاقات ممنوع . اتاق پوپک پر از دسته گل و شیرینی دوستان و مردمی است که هیچ منعی را برای ملاقات با هنرپیشه محبوبشان پذیرا نیستند. دخترک شاد و سرخوش دنیای شیرین دریا کاملا نحیف روی تخت خوابیده. هر از گاهی پلک می زند، دهن دره می کند، لب پایینش را می گزد یا لبخندی به گوشه لبانش می نشاند؛ انگار که بیدار است و به دلداری های ترحم برانگیز تو خطاب به مادرش پوزخند می زند.معصومه گلدره مادرش دلداری نمی خواهد. محکم تر از آن است که بر سر بستر دخترش مویه کند . . .  .  به گفته او پوپک باید بعد از دو روز شبانه خود را از شمال به تهران می رساند تا شنبه صبح سر صحنه سریال نرگس سیروس مقدم حاضر باشد. به اتفاق سه نفر دیگر یک آژانس کرایه می کنند. در پایان شب جمعه ششم شهریور ساعت ۲۱:۳۰ تصادف می کنند و سه سرنشین به اتفاق راننده درجا کشته می شوند. رانندگان آنجا پوپک نیمه جان را قبل از اینکه آمبولانس برسد به بیمارستان ۱۷ شهریور آمل می برند و او در آنجا مورد مداوای فوری قرار می گیرد. یکی از پرستاران بعد از سه روز پوپک را شناسایی کرده و از طریق تلفن همراه، پدرش را باخبر می کند. آقای گلدره با یک آمبولانس ویژه ICU، پوپک را به بیمارستان مهر تهران منتقل می کند. . . . .

اشک های نرگس
در دفتر خاطراتش تنها رفیقی که با او احساس صمیمیت می کرد نوشته است: تنها انگیزه زندگی من نرگس است. ماه هاست که دارم با این نقش زندگی می کنم. همه نیروی خودم را جمع کرده ام تا نقش نرگس را به خوبی ایفا کنم . مادرش دست خط پوپک را در دفتر خاطراتش نشانمان می دهد. این یادداشت را چند روز قبل از تصادفش نوشته. سریال نرگس، همان مجموعه ای است که به کارگردانی سیروس مقدم در حال تولید است و پوپک ۲۸ قسمت آن را بازی کرده است. مادر پوپک به نقل از سیروس مقدم می گوید: سعی می کنم روایت سریال را به گونه ای جلو ببرم که به نقش پوپک هیچ صدمه ای وارد نشود . خود این چند جمله، کلی برای این خانواده مایه دلخوشی شده است. در فیلم آخر بازی به کارگردانی همایون اسعدیان هر وقت پوپک گریه می کرده، مادر هم پابه پایش اشک می ریخته: نمی دونم چرا وقتی پوپک گریه می کرد، بند دلم پاره می شد و اونقدر گریه می کردم تا آروم بشم. اون زمان نمی دونستم که روزی می رسه که من زنده و سالم بنشینم و به دخترم که این طور نیمه جون روی تخت افتاده نگاه کنم. همیشه می گم خدایا راضی ام به رضای تو، اما تو هم به دل من مادر، یک نظری کن . حدود یک ماه قبل پوپک در همین حالت کما، ناگهان گریه می کند. مادرش می گوید: مثل آدمی شده بود که چشم هاش را بسته باشه و گریه کنه؛ صورتش رو جمع کرده بود، لب هاش رو می گزید و بی صدا برای چند لحظه اشک از چشم هاش می اومد. به سرعت رفتم پرستارها رو خبر کردم. همه دور تخت جمع شده بودند. امیدوار بودیم پوپک از کما دراومده باشه، اما بعد از چند دقیقه آروم شد و دیگه گریه نکرد . . . .

(به نقل از سایت آفتاب و به قلم سعیده امین در چهارمین ماه به اغما رفتن پوپک گلدره)

پوپک پس از آن حادثه شوم به مدت ۸ ماه در اغما فرو رفت و سرانجام در روز ۲۷ فروردین ۱۳۸۵ درگذشت. یاد و خاطره این بازیگر توانای تلوزیون و سینمای ایران را در دومین سالگرد درگذشتش گرامی می داریم.


کلمات کلیدی:
 
وداع تلخ قهرمان
ساعت ۳:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٠  

 

 

مراسم گرامیداشت دهمین سالگرد درگذشت سیروس قایقران کاپیتان پر افتخار سالهای نه چندان دور ملوان و تیم ملی کشورمان بر مزار آن مرحوم در کلیور بندر انزلی برگزار شد. مرحوم قایقران در اثر یک سانحه رانندگی در غروب ۱۸ فروردین سال ۱۳۷۷ در محور رشت- قزوین به همراه پسرش راستین به دیار باقی شتافت. همسر آن مرحوم در مصاحبه ای با روزنامه ایران ورزشی در سال ۸۴ جزییات آن حادثه هولناک را چنین تشریح کرد:
ساعت ۵/۲ بعدازظهر از بندرانزلى به طرف تهران حرکت کردیم. برادرم ایمان هم با ما بود. ما در تهران زندگى مى کردیم. سال هاى گذشته که تهران بودیم هر سال عید مى آمدیم انزلى. ولى آن سال عید انزلى بودیم، نتوانستیم راستین را براى گردش جایى ببریم.
سیروس پشت فرمان رنو بود و من بغل دستش، برادرم پشت من نشست و راستین هم پشت سیروس نشسته بود. سیروس جلوى دکه هاى خارج از شهر رشت نگه داشت تا براى راستین نوشابه بخرد. من گفتم: سیروس، راستین فقط عاشق آب است، اگر نوشابه بخورد، باز هم آب مى خواهد، برویم امامزاده هاشم آب بخوریم و صدقه هم بیندازیم. راستین که هیچ موقع قانع نمى شد، گفت: آره بابا، آنجا آب مى خورم. سیروس هم گاز داد و رفت.
وقتى به امامزاده هاشم رسیدیم، سیروس دست کرد توى جیبش، پول درآورد و به راستین داد و گفت: پسرم، آب که خوردى این پول را هم توى آن صندوق بینداز. سیروس اول نمى خواست پیاده شود. من هم خیلى کسل بودم و اصلاً حال نداشتم. انگار غم دنیا توى دلم بود، ولى بعد همگى پیاده شدیم و دست و رویمان را شستیم، آنجا یک شیر آب بود. وقتى سوار ماشین شدیم، راستین گفت: بابا چقدر خنک شدم. قبل از اینکه من بیهوش بشوم، دقیقاً یادم نمى آید. فقط یادم هست که یک خاور از روبرو در حال حرکت بود. من خیلى خوابم مى آمد. یک بار تصادف کرده بودیم ،همیشه از جاده مى ترسیدم و همیشه در طول راه بیدار بودم.
تا چشم باز کردم آن صحنه را دیدم. از جایى که آب خوردیم تا محل تصادف خیلى فاصله نداشتیم. جیغ کشیدم، ولى مرا کشیدند و بردند. هى مى گفتم که شوهر و بچه ام را نجات دهید. برادرم را که دیدم، گفتم: واى جواب پدرم را چه بدهم؟ اصلاً نمى خواستم قبول کنم که بر سر آنها بلایى مى آید. دوباره بیهوش شدم. مرا به درمانگاه امامزاده هاشم بردند.
چند ضربه به صورتم زدند که از درد به هوش آمدم و پرسیدم که چه اتفاقى افتاده و شوهر و بچه ام کجا هستند؟ نجاتشان دادید؟ گفتند: بله شما نگران نباشید، حالشان خوب است. با سر اشاره مى کردم که یعنى من سالم هستم و شما بروید به آنها برسید. من مى خواهم خودم بروم آنها را نجات بدهم. آدرس و شماره تلفن ما را پرسیدند. نمى گذاشتند بروم، تا بلند مى شدم، دوباره مرا به زور نگه مى داشتند. آنها مى گفتند: ما به خانواده شما اطلاع داده ایم.
آمبولانس هم نبود. خدا خیر بدهد دو تا آقا را که پیکان داشتند و مى خواستند مرا به بیمارستان برسانند. گفتم: من نمى آیم. مى خواهم پیش شوهر و پسرم بروم. یکى از آن دو مرد گفت: خواهر، سیروس مثل نور چشم ما است، ما او را نجات مى دهیم. به زور مرا سوار پیکان کردند. من مردم را مى دیدم که مى رفتند و مى آمدند و به داخل پیکان نگاه مى کردند و سر تکان مى دادند و مى گفتند: بیچاره! ولى من نمى فهمیدم، یعنى نمى خواستم قبول کنم.
در بیمارستان پورسیناى رشت، مرا بسترى کردند.
پس از اینکه از بیمارستان پورسینا مرخص شدم، در ماشین دلشوره داشتم. یک لحظه دلم ریخت و شک کردم، دایم به خودم دلدارى مى دادم و مى گفتم مگر امکان دارد که سیروس و راستین من بمیرند؟ اگر براى سیروس اتفاقى افتاده باشد، رشتى ها خیلى سیروس را دوست دارند و حتماً برایش پرده و حجله مى زنند. هر چه گشتم پرده مشکى و حجله عزادارى ندیدم. امیدوار شدم و با خودم گفتم: حتماً اتفاقى نیفتاده و آنها زنده اند و در بیمارستان بسترى هستند. خدا شاهد است که توان سؤال کردن از همراهانم را نداشتم.
همینکه وارد خیابان واحدى شدیم، یک حجله دیدم. سریع نگاه کردم و اعلامیه را دیدم. اما تار دیدم و عکس یک آدم بزرگ و یک بچه را تشخیص دادم. نفهمیدم که اعلامیه و عکس ها متعلق به چه کسانى هستند؟ ماشین هم سریع گاز داد و رفت و اجازه نداد که من متوجه شوم. هر ماشینى که از کنار ما مى گذشت، یک اعلامیه پشت شیشه آن نصب شده بود.
به پل واحدى که یکطرفه است رسیدیم. ما ماندیم تا ماشین هاى آن طرف بیایند و رد بشوند. اولین ماشین که رد شد، پشت شیشه آن یک اعلامیه بود. ناگهان از جا کنده شدم و پشت سرم را نگاه کردم.
خوب که نگاه کردم و به چشم هایم فشار آوردم، دیدم نوشته شده: «سیروس قایقران» ... محکم بر سر و صورتم زدم ... دیگر هیچ چیز نفهمیدم و تا رسیدن به منزل، همه اش بر سرم مى کوبیدم. وقتى هم که سر کوچه خودمان رسیدیم، دیدم همه جا اعلامیه زده شده و حتى جلوى در خانه ما اعلامیه زده بودند. ولى من باز هم نمى خواستم باور کنم که سیروس عزیز من مرده است.
سیروس همیشه مهربان و با محبت بود. ولى در این روزهاى آخر، خیلى مهربان تر و با محبت تر شده بود و هیچ وقت به من یا راستین در این مدت نه نگفت و هرگز بى احترامى و بى وفایى از سیروس ندیدم، به جز در این سفر آخرى که بى وفایى کرد و مرا با خود نبرد.

یادش گرامی و روحش شاد باد.


کلمات کلیدی:
 
مویه‌ای برای دانشجویانی که در آتش سوختند
ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱۸  

 

 خبر کشته شدن ۲۲ دانشجو در روزهای پایانی سال شاید تلخ ترین خبر حوادث جاده ای سال گذشته بود. دکتر نعمت احمدی در روزنامه اعتماد ملی به تاریخ ۲۸ اسفند مطلبی در این باره نوشتند که بخشی از آن را برایتان نقل می کنیم:

باید معلم باشی تا این خبر <22 دانشجو در آتش سوختند> تا اعماق وجودت را آتش بزند. باید پدر و مادر باشی تا خبر جزغاله شدن فرزندت برای همیشه تو را داغدار کند. من از زبان معلمی که 20 سالی است همه ناملا‌یمات زندگی را سر کلا‌س درس فراموش می‌کنم، خود را عمیقا داغدار می‌دانم. نمی‌دانم با چه زبانی تصویرگر این حادثه در نوع خود کم‌نظیر تاریخ دانشگاه‌های کشور باشم. . . . . . . .
 دلم به حال اساتید موسسه غیرانتفاعی خیام مشهد می‌سوزد. آنانی که بعد از عید سراغ کلا‌سی را می‌گیرند که 22 دسته‌گل پرپرشده در آن نیستند و به جای آنان نواری مشکی دور قاب عکسی که به استاد خیره شده میخکوبشان می‌کند. چه آغاز بدفرجامی را موسسه غیرانتفاعی خیام مشهد در سال 87 شروع خواهد کرد. حادثه‌ای از این دست به گمان من در تاریخ دانشگاه‌های ایران تاکنون به وقوع نپیوسته است، 22 گل پرپر که هنوز بوی صداقت و نوجوانی آنان فضای موسسه را مترنم کرده است. اینان پروانه‌هایی هستند که داغشان تا همیشه همراه دانشگاهیان خواهد بود. یک‌بار دیگر باید به یاد ارابه مرگ در جاده‌ها باشیم. زمانی نوشتم جنگ در جاده‌ها ادامه دارد و گفتم که برابر آمار سالیانه نزدیک به 30 هزار نفر در جاده‌ها کشته می‌شوند و 10 برابر این آمار مجروح و بعضا برای همیشه خانه‌نشین می‌گردند، حال که عمق حادثه و سختی آن در روزهای پایانی سایه سنگین خود را بر جامعه دانشگاهی افکنده و رئیس‌جمهور رفتن آنان را <عروجی شهادت‌گونه> می‌داند، باید مسوولین امر فکری به حال جاده‌های ما کنند. آن روز که نخست‌وزیر معدوم رژیم سابق بر پلکان کاخ نیاوران ایستاد و با غرور خطاب به خبرنگاران گفت: پول فراوان داریم ولی نمی‌دانیم چه کار کنیم؟ و امروز که دلا‌رهای نفتی بشکه‌ای بالا‌ی 100 دلا‌ر به خزانه سرازیر شده است، آیا نباید فکری به حال جاده‌های کشور کرد؟ چگونه می‌توان پذیرفت عمده‌ترین جاده جنوبی کشور (اهواز- تهران)، استان نفت‌خیز کشور، اتوبان نشده و آن‌همه ثروت این استان نتوانسته زیرساخت‌های معمولی را مهیا کند تا در کیلومتر 35 محور اندیمشک- خرم‌آباد نیم‌ساعت بعد از آتش‌سوزی، خودروی آتش‌نشانی به محل برسد. نیم ساعتی که 22 گل دانشگاهی را پرپر کرد، این واقعه سوزناک دانشگاهی باید سرفصل جدیدی در صنعت راهسازی کشور باشد، تا ثروت ناشی از نفت سال‌های صددلا‌ری، آغازگر نهضتی فراگیر در امر راه‌سازی باشد. ما که می‌خواهیم قدرت برتر جهان باشیم، چگونه سالیانه 30 هزار کشته در جاده‌های چند ده‌ساله خود داریم که ما را به عزا می‌نشانند.
دکتر نعمت احمدی(وکیل پایه یک دادگستری)


کلمات کلیدی: